انتظار
صبح که چشامو واز کردم , یه حس سنگینی داشتم انگار شب قبلش یکیو کشته بودم ,
نمیدونم چم بود حتي دوس نداشتم داد بزنم یا فحش بدم یا یه چیزیو بشکونم , اصلا , نا
نداشتم , تاحالا اینجوری نشده بودم مثل این بود که دارن دل و رودمو از حلقم میکشن
بیرون , انگار توی وجودم خبر ناگوار مهیبی پخش شده بود , هیچ تأثیری از محیط
نميگرفتم , حتي با اینکه میدونستم بالأخره خیلی از کارایي رو که میخواستم برام
انجام دادن اما چه فرقی میکرد. اصلا همه چیز بی روح تر از همیشه شده بود , هرجا
میرفتم این دلتنگی رهام نمیکرد نمیدونم دلتنگِ کی یا چی بودم , همینجوری دلم گرفته
بود , انگار دنیا تموم شده بود اما فقط من فهمیده بودمو بقیه به کار خودشون
میرسیدن.
حالم از حماقت آدما به هم میخورد , دیوونم میکردن , از طرفی هم
وقتی بهشون یه ذره فکر میکردم میدیدم تقصیری ندارن , نمی فهمن , اصلا به من چه ,
هرجور دوس دارن زندگی کنن , دیگه بهشون فکر نمیکردم , اصلا نمیتونستم اگرم میخواستم
.
وایساده بودم که یکدفه احساس کردم دست چپم خالی شد , انگار جونم از اونجا
شروع کرده بود به در رفتن , لمس شده بود , منتظر بودم که کم کم پای چپو بعدش هم
باقی اندامم خاموش بشن اما نشد , اما دستمم خوب نشد , دراز کشیده بودمو هی جای
دستمو عوض میکردم تا شاید خوب شه ; بدتر از من به اطرافش کاملا بی تفاوت شده بود
انگار لج کرده باشه . نمیدونم چرا با این همه بی تفاوتی ولی سعی میکردم دستمو
روبراه کنم , نفهمیدم چه جوری خوب شد , مثه بچه ها که یه دفه شروع به گریه میکنن
بعدهم همینطور ادامه میدن , هرچی هم بهشون می رسی و نازشون میکنی تمومش نمیکنن
بعدش هم یهو خودشون دلشون می خوادو قطش میکنن . نمیدونم اتفاق بدی میخواست بیافته ,
نمیدونم ; اما حالم هیچ فرقی نمیکرد انگار یه داغی ریخته بودن تو وجودم بعدش هم
تمام بدنمو منجمد کرده بودن , واسه همین هیچ وقت اون داغ نمیتونست خارج شه . باز
اگه میفهمیدم چمه اينقدر کلافه نمیشدم , نه سرم درد میکرد نه جای دیگم , نه اینکه
مریض بودم , دستم به هیچ کاری نمیرفت , هیچ چیزی خوشحالم نمیکرد اصلا هیچ چیزی پیدا
نمیشد که بتونه یه تکونی بهم بده .
.
.
.
تمام این احوالو هنوز هم
دارم با اینکه درست 4 ساله که از اون روز صبح سنگین میگذره , اما دیگه منتظر رخداد
ناگوارو تلخی نیستم , خیلی وقته که غذامو سر ساعت میارن با یه بشقاب پر از قرصای
رنگارنگ , میگن بیچاره مشکل داره , اما بی آزاره ; منم همیشه به حماقتشون لبخند
میزنم , وقتیم که یواش حرف میزننو واسم دلسوزی میکنن حالم بهم میخوره . دیگه همه
چیزو از چند ساله قبل به یاد ندارم , ولی اگه اشتباه نکنم 4 سال و يك روز، پیش
منتظر یه خبری بودم . . . .
من محمد جواد صادقی ...