بزم غم ها

سوار تاب میشم. شروع میکنه به هول دادنم. دارم از همه چیز لذت میبرم، از دور و برم. آروم آروم محکم تر هول میده و من باد تو صورتم میخوره و به زور نفس میکشم. شروع میکنم به ترسیدن. شوقی عجیب در وجودم می ریزد. هول دادن ها تند تر و تند تر میشود. نفسم در حال گرفتن است. حال خفگی دارم. حتی نمیتوانم فریاد بزنم که "بسسه ...". انگار خشکم زده.

یک لحظه با تمام توان فریاد میکشم. دهانم به شدت باز میشود اما هیچ صدایی نیست. چشمانم که تا الان از شدت وزش باد اشک آلود بودند بسته شده اند. به زحمت باز می کنمشان. دیگر نه طناب زمخت تاب و نه حتی جای آنها در دستانم هست و نه روی تاب هستم و نه دستش را پشتم احساس می کنم. و در فضایی معلق. و یادم نمی آید که از تاب پرت شده باشم. اما در آسمانم گویی. در بالا.

و زندگی همان تاب خوردن است ...

مرگ نیز این چنین است؛ یهو چشمتو باز میکنی و می بینی هیچ اثری از سختی ها و دردهای گذشته نیست. 



آرامش ابدی ...

من اگه میوه فروش بودم از فردا به مدت سه روز سیب هامو قیمتشو خط میزدم و نصف میکردم، و زیرش مینوشتم:


"به خاطر ارادتم به استیو جابز ... rest in peace"