مکث زندگی {تقدیم به آن که این عنوان را برایم برگزید}

کاش می شد نخ بادبادک زندگی رو ببندیم به یه جای محکم و بریم با خیال راحت یه چای بخوریم و استراحت کنیم ...



بازگشت آفرینش



خیلی وقتا خواب بچگی هامو میبینم، خواب خیلی قدیما. انگار یه چیزی جا گذاشتم، انگار یه راهی رو اشتباه رفتم، انگار میخواد بهم فهمونده بشه که باید اون مسیری رو که رفتم، هرچند طولانی؛ برگردم. برگردم و عوضش کنم، فقط نمیدونم کدوم راه. کِی باید عوض کنم؟ دقیقا باید چیکار کنم؟

من تو بچگیم گم شدم. اینجور گم شدن از همه چی بدتره، انگار یه چیزی جا گذاشتی اما نمیدونی چی، هی بهت تذکر میدن که یه چیزی جا گذاشتی اما تو نمیتونی بفهمی چی بوده. اینجور گم شدن  از همه بدتره. این که آدم بزرگ باشه اما تو بچگیش گم شده باشه. اینکه ندونه دنبال دست مادرش بگرده تو جمعیت یا به سرعت به یه سمتی بره، یا گریه کنه شاید یکی پیداش کنه، شاید یه آشنا. یه آشنا که ممکنه یه امید باشه تو این لحظات، یه آشنا که تو رو به خونه ببره و دستتو بذاره تو دست مامانت بعدش تو یه دل سیر گریه کنی. بیافتی تو آغوش مادرت، گم بشی تو آغوشش. نفس بکشی تا بفهمی زنده ای. خیلی بده که آدم تو بزرگی احساس کنه که نفس کشیدن یادش رفته. احساس کنه از بچگی داشته یه مسیریو خوب میومده، اما از یه جا به بعد اشتباه پیچیده، حالا هی داره هر شب برمیگرده به گذشته بلکه اون پیچو پیدا کنه. اما مگه میتونه، آخه یکی دوتا که نیست، این همه پیچ، این همه نقش، همشون هم شبیه. آدم گیج میشه، من نمیدونم چنتا از آدم بزرگا هستن که اینجوری گم شدن، اما هر وقت که فریاد میکشم تا یه کسی به دادم برسه، میبینم همه به دنبال راه خودشون هستن و انگار از ابتدای آفرینش گوش هایشان از بیخ بریده شده، گویی همه در کودکی ِخود گم شده اند. پس ای کاش همان روز که در کودکی گم شدم، هرگز پیدا نمیشدم، ای کاش در همان کودکی مسیرم تمام میشد، ای کاش در کودکی گم شدن را آموخته بودم، اما حالا ... اینجا ...


من گم شده ام و گم شدن را نیز نیاموخته ام و پریشان بر سر هر پیچ که میرسم، رنگ ها را می بویم، چرا که خواب ها همه یک رنگ دارند و همگی گمراه کننده، اما هنوز هم نمیدانم در کودکی به دنبال چه هستم؛ این که کار نکرده ای دارم، یا چیزی را جا گذاشته ام، یا این که اصلا نباید به این سمت میدویدم شاید، شاید آن روز هرگز نباید میگریستم که باعث پیدا شدنم میشد. ای کاش گریستن را در بزرگی و گم شدن را در کودکی می آموختیم. من این ها را جابجا آموختم. من گم شده ام. من گریستن را فراموش کرده ام. من ایستاده ام بر سر این پیچ و توان و جرأت حتی یک گام دیگر برداشتن را نیز ندارم، من خشکم زده، من در حالتی هستم که تمام وجودم ذوب میشود و سرمای قطرات مه که بر سر این پیچ همواره بر صورتم میریزند، هیچگاه احساس نشدند، من ایستاده ام بر سر این پیچ، بی هیچ تصوری از کمی آنطرف تر، و مه که همه جا را میپوشاند.

خواب به سراغم می آید، جنس فضا دگرگون میشود و باز به من میگویند که بازگرد به کودکی ات، با زبان بی زبانی. و من زبان بی زبانی را نیاموخته ام. من در کودکی هر چه آموختم در بزرگسالی به کارم نیامد. مبادا گم شده ی من همین باشد، همین که تمام آنچه که آموخته ام بیهوده بوده است، پس باید آموزه های دوران کودکی ام را تغییر دهم، اما شاید برعکس. شاید باید بزرگسالی را طوری ترتیب دهم که آموزه های کودکی ام به کار بیایند و چاره بیافتند. اما مگر دست من است؟ مگر من میدانم تصاویر زندگی از جلو به عقب میروند یا برعکس، پس این همه سر در گمی بی دلیل نیست. گویا اندیشیدن به گمشدنم و نشستن بر سر آن پیچ مه آلود قهوه ای رنگ کمتر مرا آشفته میسازد. شاید این پیچ ها را خود ِ ما میسازیم تا از واقعیات زندگی دور بمانیم. شاید این پیچ ها همان سنگرهایی هستند که با هزاران "ئیسم" و ... توصیفشان میکنیم و تا ابد همه را بدان گرفتار و خود نیز. اما ای کاش کمی هم به فکر گمشده ی خویش بودیم. گمشده ای که گرچه در کودکی است، اما جنس آن بسیار بزرگ و مرد افکن است.  

من هنوز نمیدانم که واقعا من گمشده ام در کودکی و یا این پیچ ها همان لحظات حساسی هستند که درنگ کردن بر سر آنها جایز. اما من بر سر این پیچ خشکم زده، نه پشت سرم برایم دلچسب و نه از پیش رو مطمئن. و همچنان دلتنگ، پریشان، کم رنگ و بدون حضور هیچ اشکی. نه یک قدم جلو میروم و نه یک گام بر پشت سر روی می نهم، پس مانده ام بر سر این پیچ. نه کسی از این پیچ میگذرد و نه نوری که دلی را برانگیزد امیدش را و نه هیچ ارابه ای که حتی بی اختیار خود را بر پشت آن بیندازم تا مرا به همان مقصدی که خود دارد ببرد، همان مقصدی که من حتی تصور آن را هم نمیتوانم بکنم، و تمام زیبایی آن این است که من آن را انتخاب میکنم. مثل یک جعبه ی دربسته که در دوران کودکی از کنار دیوار بر میداشتیم، گاه در آن برگی خشک، گاه تکه ای نان و گاه یک تکه از آینه ای شکسته بود. 




و بر دو راهی که میرسیم نمیدانم چه دستی مرا به سمتی میکشد، آینه ی کوچکم را از جیب بیرون میاورم، تمام زیباییش به این است که اولین نگاه در آن، همان کودکی مرا به تصویر میکشد. کج میکنمش تا تمایلات درونی پیچی را که پشت سر گذاشته ایم بررسی کنم، سردی و خشکی از سر و رویش میریزد. کمی جلوتر، شخصی بر پشت ارابه خودش را رها میکند؛ بی اختیار و با تمام وجود. و من بی هیچ اعتراضی، گویی ارابه همان صیاد آرزوها و گمشده های تمام آن هایی بوده است که بر سر پیچ ها خشکشان زده بود. کمی جلوتر ارابه می ایستد و هر کاری میکنیم دیگر تکان نمیخورد. گویی در گل فرو رفته؛ در گل و لای کودکی اش. مگر ارابه ها هم کودکی داشته اند؟ مگر ارابه ها هم خردسال بوده اند و چوب لای چرخ رفیقشان میکرده اند و غش غش میخندیده اند؟ همگی پیاده میشویم. دیگر هیچ کس نیست. باز هم فقط من هستم. همان پیچ مه آلود و قهوه ای رنگ. و من دلتنگ، پریشان، کم رنگ و بدون حضور هیچ اشکی. خشکم زده است. و صدای چرخهای ارابه از دور می آید، که نمیدانم نزدیک میشود یا دور. و تنها هستم مطابق همیشه و با تمام آن احوالات. اما این بار یک حس جدید را درونم لمس میکنم؛ این که درون ارابه ما با هم بودیم، چند نفر بودیم، کمی نگران برای همدیگر، کمی از خود فارغ شدیم، سرگرم همدیگر شدیم، دلمان برای هم سوخت. همدردی کردیم، همدلی. من دلم برای ولو شدن پشت ارابه تنگ شده. من گریستن را فراموش کرده ام و همچنان دلتنگ، پریشان، کم رنگ و بدون حضور هیچ اشکی.

عطر تردید

خوبیه داشتن یه کتاب فروشی اینه که همش با کتابای نو سر و کار داری؛ بوی کتاب های نو، کتابایی که همیشه صاف و اتو کشیدن ... 

اما خُب ... 

داشتن کتابخونه چی؟ ... خوبیش اینه که همواره با کتابایی سر و کار داری که کهنه شده اند، جلوی چشم خودت پیر شدن، و هر بار که یه کتابی میره و برمیگرده، یه بوی تازه میده، شاید بوی اشک، بوی لبخند، بوی تفکر، بوی احساس تازه، و ... 




حالا این که بوی کدومو دوس داری، اونو قلبت میگه نه اون عضو باریک که روی صورتته.

نوای پایانی

دیدین تو سینما، سکانس های آخر که میرسه، خروجی های سالن چراغاشون روشن میشه، یعنی کم کم وقت رفتنه ...


کاش دنیا هم ازین چراغا داشت ... 

سکوت

 "... معنای این همه سکوت چیست؟ من گم شدم در تو، یا تو گم شدی در من؛ ای زمان !؟"


{حسین پناهی}

پ.ن: هیچ بیانی نتوانست بهتر از این، سوالم و حس همراه با آن را برایم بازگو کند. 

حالم عوض میشه ...

یه سوالی برام پیش اومده که واقعاً کلافه میکنه آدمو ...


برخی اوقات یه اتفاقاتی تو ذهن آدم مثل یه فیلم هی جلو و عقب میرن؛ که حتی در مواردی در کمتر از 24 ساعت به واقعیت می پیوندن ... حالا سوال اینجاست ... ذهن بشر دارای توانایی های خاصی که می تواند برخی موارد را از حالت انتزاعی به واقعیت تبدیل کند یا این که باز هم ذهن بشر دارای توانایی هایی است، البته از نوعی دیگر، که قادر به پیش بینی وقایع است؟



سوء هاضمه

خوب قدیما میگفتن : 

"دشمن اگه هزار هزار فشنگاشون قطار قطار؛ خودم میام میبرمت، با یک نگاه میخرمت .....

یا میگفتن: "ای الهه ی ناز با غم من بساز ...... "

یا ... "تو ای پری کجایی .....که رخ نمی نمایی ....از آن بهشت پنهان دری نمیگشایی...." 

یا ... "ترمه و اطلس بیارین تا بپوشونم تنت، سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنت نکنه دست رقیبون برسه به دامنت......."


 اما الان چی؟!!


... "انقدر سرت رو پایین نگیر ، آتیشم نزن .... این تو و این تیغ و شاهرگ، هرچقدر میخوای بزن ...."

یا ... "برو دیگه دوست ندارم اسمتو نمیخوام بیارم ...." 

یا ... " الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت، بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و برت ..."


اونوقت توقع داریم آمار جرم و جنایت و بدبختی و طلاق و اینا بیاد پایین؟!؟! هوم؟