مکث زندگی {تقدیم به آن که این عنوان را برایم برگزید}






دیدین تو سینما، سکانس های آخر که میرسه، خروجی های سالن چراغاشون روشن میشه، یعنی کم کم وقت رفتنه ...
کاش دنیا هم ازین چراغا داشت ...

"... معنای این همه سکوت چیست؟ من گم شدم در تو، یا تو گم شدی در من؛ ای زمان !؟"
{حسین پناهی}

پ.ن: هیچ بیانی نتوانست بهتر از این، سوالم و حس همراه با آن را برایم بازگو کند.
یه سوالی برام پیش اومده که واقعاً کلافه میکنه آدمو ...
برخی اوقات یه اتفاقاتی تو ذهن آدم مثل یه فیلم هی جلو و عقب میرن؛ که حتی در مواردی در کمتر از 24 ساعت به واقعیت می پیوندن ... حالا سوال اینجاست ... ذهن بشر دارای توانایی های خاصی که می تواند برخی موارد را از حالت انتزاعی به واقعیت تبدیل کند یا این که باز هم ذهن بشر دارای توانایی هایی است، البته از نوعی دیگر، که قادر به پیش بینی وقایع است؟
خوب قدیما میگفتن :
"دشمن اگه هزار هزار فشنگاشون قطار قطار؛ خودم میام میبرمت، با یک نگاه میخرمت .....
یا میگفتن: "ای الهه ی ناز با غم من بساز ...... "
یا ... "تو ای پری کجایی .....که رخ نمی نمایی ....از آن بهشت پنهان دری نمیگشایی...."
یا ... "ترمه و اطلس بیارین تا بپوشونم تنت، سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنت نکنه دست رقیبون برسه به دامنت......."
اما الان چی؟!!
... "انقدر سرت رو پایین نگیر ، آتیشم نزن .... این تو و این تیغ و شاهرگ، هرچقدر میخوای بزن ...."
یا ... "برو دیگه دوست ندارم اسمتو نمیخوام بیارم ...."
یا ... " الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت، بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و برت ..."
اونوقت توقع داریم آمار جرم و جنایت و بدبختی و طلاق و اینا بیاد پایین؟!؟! هوم؟