تلخ تر از قهوه
پسرک گوشه ی چادر مادرش را می کشید و با دست دیگرش پوستر روی دیوار را نشان می داد.
- چی می گی تو؟
- قهوه!
- قهوه چیه؟
مادر که حتی نا نداشت تا صورتش را برگرداند، با بی میلی جواب کودک را می داد.
- مامان من جهانگیر شاه رو می خوام ...
- حالا تو جهانگیر شاه نبینی بزرگ نمی شی پسر؟
- آخه همه دوستام می بینن، صُبا که می ریم مدرسه همه تو حیاط واسه هم تعریف می کنن، من ...
- بیا بریم ببینم ...
زن جوان هزار و پانصد تومانی را که داشت در دستش مچاله کرد، کمی مکث کرد، قیمت را از فروشنده پرسید و ناگهان سیلی ای به گوش پسرک نواخت ...
گونه های پسرک سرخ شده بود، اما گریه نمی کرد، هر دو از مغازه بیرون آمدند ... پسر سرش را پایین انداخته بود و مادر اشک در چشمانش حلقه زده بود.
جان من، جان من، ...جان من؛ قسم نده آقای مدیری.
من محمد جواد صادقی ...