تلخ تر از قهوه

پسرک گوشه ی چادر مادرش را می کشید و با دست دیگرش پوستر روی دیوار را نشان می داد.

- چی می گی تو؟
- قهوه!
- قهوه چیه؟

مادر که حتی نا نداشت تا صورتش را برگرداند، با بی میلی جواب کودک را می داد.

- مامان من جهانگیر شاه رو می خوام ...
- حالا تو جهانگیر شاه نبینی بزرگ نمی شی پسر؟
- آخه همه دوستام می بینن، صُبا که می ریم مدرسه همه تو حیاط واسه هم تعریف می کنن، من ...
- بیا بریم ببینم ...

زن جوان هزار و پانصد تومانی را که داشت در دستش مچاله کرد، کمی مکث کرد، قیمت را از فروشنده پرسید و ناگهان سیلی ای به گوش پسرک نواخت ...
گونه های پسرک سرخ شده بود، اما گریه نمی کرد، هر دو از مغازه بیرون آمدند ... پسر سرش را پایین انداخته بود و مادر اشک در چشمانش حلقه زده بود.



جان من، جان من، ...جان من؛ قسم نده آقای مدیری.

انتقام    {تقدیم به کسی که این داستان را دو بار خواند ...}

ــ بگو الکساندر!    تو می خوای چی کاره شی؟
الکساندر غرق در افکارش، صدای معلم را نشنید. او داشت فکر می کرد که بالأخره چکاره می خواهد بشود. یکدفعه گفت:
ــ خانم؛ من می خوام مثل شما یه معلم بشم، که یکهو با صدای بلند خنده ی بچه ها سرشو پایین انداخت و زیر لب چیزی گفت.
معلم کلاس و آروم کرد و رو به بقیه دانش آموزا گفت:
ببینید بچه ها  این درسته که تا حالا همه ی معلم های شما رو از شهر آوردند و هرکدومشون به دلیل سختی راه، سرما و مشکلات دیگه از تدریس در اینجا منصرف شدند ولی به این فکر کردید که اگه یه روزی الکساندر یا هرکس دیگه ای از این دهکده بتونه معلم بشه، اونوقت دیگه شما بخاطر تعویض های مکرر معلم ها تون اینقدر عقب نمی افتید که مجبور بشید حتی توی تعطیلات کریسمس هم به مدرسه بیاین، این هم برای شما سخته، هم کسی که به شما درس می ده.

البته خانم معلم ته دلش خیلی به حرفاش اعتقاد نداشت چون رفتن به مقاطع بالاتر راحت نبود، با اون همه مشکل روبرو شدن ... . ولی خوب، دست یافتنی بود. اون روز گذشت و الکساندر پیش خودش گفت: یه روزی بشه که معلم بشم، اما اونوقت دیگه اینجا نمی مونم، می رم همون جایی که بچه ها به آرزوی همدیگه نمی خندند.

شاید اگر دانش آموزای سر کلاس به الکس نمی خندیدند، هیچ وقت این جدیت رو پیدا نمی کرد و این پشتکارو. سختی ها، زحمت ها، خرج ها، بی خوابی ها و همچنین کنایه های مردم دهکده، همگی گذشت  و الکساندر در 20 سالگی به کالج راه پیدا کرد. دیگه توی ده همه از او صحبت می کردند و شده بود باعث سرافرازی مادرش ناتالیا و پدرش نیکولای. و اون ها هم خوشحال از اینکه خرجها شون برای الکس بیهوده نبوده، و اون تونسته خودشو به همه ثابت کنه.

چند سال بعد که تازه رفراندوم برای استقلال اکراین برگزار شده بود، الکساندر برای خودش یک معلم شد و به خاطر لیاقت هایی که از خودش نشون داده بود، چند تا روزنامه به اون پیشنهاد کار داده بودن ولی الکس فقط یک چیز می خواست، اینکه معلم بشه، و با توجه به سابقه ی خوبی هم که داشت تونست توی ِ یک مرکز آموزشی شبانه روزی شروع به تدریس کنه.

الکساندر احساس غرور می کرد، الآن دیگه می تونست به بچه هایی درس بده که ممکن بود پدر و مادر یکی از همونا یه روزی توی ِ یه روستا مثل همونجا که الکس درس خونده بود تدریس می کردند. گرچه بیشتر احساس می کرد که تونسته انتقامشو از بچه های دهکده شون بگیره، در حالیکه شاید هرگز معلم شدن رو دوست نداشت، شاید اون روز آرزوی معلم شدن از دهنش پریده بود، ولی هرچه بود الکساندر از وضعیت فعلیش راضی بود و اصلا ً دلش نمی خواست به زادگاهش فکر کنه، نه به اونجا، نه به، به ظاهر دوستان ِ قدیمی اش. تنها کسانی که او را به محل تولدش وابسته نگه داشته می داشتند، پدر و مادرش بودند.

تو یک روز سرد که بوی آخر سال رو می داد و همه ی بچه ها اونو دوست داشتند، الکساندر توی راهرو در حال رفتن به سمت دفتر مدرسه بود، یکی از شاگردهای کلاس قدم هاشو سریع کرد و خودشو با چشم های نیمه تر به آقای معلم رسوند. وقتی الکساندر به حرف های شاگردش گوش کرد متوجه شد که، بله در اینجا هم بچه ها به آرزوی هم می خندند!
الکس برانگیخته شد و از پسرک خواست تا آن پسر را صدا کند، هنگامی که دنی آمد آقای معلم بی اختیار سیلی محکمی توی گوش دنی نواخت، آنچنان که سر ِ دنی به چارچوب درب دفتر مدرسه کوبیده شد و دنی به پهلو روی زمین افتاد. خون از گوش دنی جاری شده و تمام گردن و یقه ی لباس فرم اونو در بر گرفته بود.
آموزگار با او چه کرده بود؟ انتقام چیو از دنی گرفته بود؟ انتقام پسرک رو، یا انتقام خودشو؟
شاید هم انتقامی در کار نبوده، فقط یک آتش کینه بوده زیر خاکستر زمان، از بچگی او تا حال، که شراره اش وجود دنی را فرا گرفت. الکساندر احساس بدی داشت، گویا همه چیز برای او به پایان رسیده بود، حس می کرد سیلی به صورت خودش نواخته شده آن هم از جانب ... .

پس از اون ماجرا الکس ناچار معلمی در آن مرکز را ترک کرد و با پرداخت تمامی پس اندازش 60 درصد ِ شنوایی دنی را خرید! و بدون هیچ پشتوانه ی مالی به جز دریافتی آخرین ماه، سعی کرد که از صفر شروع کند. و این بار همراه با مُهر ِ سوء پیشینه روی صورت سیلی خورده اش. حتما ً باید کاری پیدا می کرد، تا حداقل بتواند هدیه ی کریسمس پدر و مادرش را تهیه کند، ولی کار پیدا کردن طی چند روز، اونم آخر سال، نه، هیچ اداره یا روزنامه ای قبول نمی کنه که اون موقع سال کارمند جدید استخدام کنه. پیش خودش فکر می کرد:
"شاید اصلا ً آه ِ دل بچه های محروم دهکده ی خودم باعث شد که این اتفاق بیافته، شایدم هرگز نباید معلم می شدم، با اون موقعیتی که من داشتم..."
با این ذهن آشفته ناگهان کاری به نظرش آمد، کاری که او از پَسش بر می آمد، ای کاش همون روز توی کلاس این شغل به نظرش می اومد، شاید اون موقع دیگه بچه ها بهش نمی خندیدند و اون می تونست وقتی بزرگ شد، با آزادی کامل شغل خودشو انتخاب کنه.

نیکولای و ناتالیا تصمیم گرفتند امسال الکساندر رو غافلگیر کنند و برعکس هر سال، اونا به دیدن پسرشون برن، تا هم ناتالی شهرو برای اولین بار ببینه و هم پسرشونو ببینند. هنگامی که هردو سوار قطار شدند، از همان ابتدا ناتالی احساس غریبی داشت، با خود فکر می کرد:" احتمالا ً به خاطر این است که دفعه ی اول است به شهر می روم، و یا شاید... .
خودش رشته های آشفته و پر پیچ و تاب پس مانده های ذهن پَکَرَش را پاره کرد و لبخندی به نیکولای تحویل داد تا مبادا او را نگران کند. قطار از لابلای کوه ها می گذشت، گویی در پی چیزی بود، یا اینکه گمشده ای داشت که این چنین سریع و با دقت پیچ ها را می پیمود، ولی هرچه نزدیک تر می شد، ناتالی نگران تر و برافروخته تر می شد که یکدفعه نیکولای گفت: "اینقدر اضطراب نداشته باش بالأخره می بینیش فکر نمی کنم خیلی مونده باشه تا برسیم،" و در حالیکه با دست خارج ِ قطار رو نشون می داد اضافه کرد: "از این کارخونه تا شهر چند مایلی بیشتر فاصله نیست." با این حرف ناتالی بیشتر نگران شد ولی خود را خونسرد نشان داد و باز هم لبخند زد. قطار با صدایی که خبر از رسیدن به ایستگاه را می داد کمی خود را روی زمین کشید سپس جلوی ایستگاه خشکش زد. نیکولای و ناتالی پیاده شدند و به سمت خروجی ایستگاه رفتند اما پاهای ناتالی میلی به ادامه نداشتند، هنوز به انتهای سالن نرسیده بودند که صدایی آشنا صورت ناتالیا را به سمت خود کشید:

"گردنبندای مروارید ببرید، هدیه ی کریسمس یادتون نره..."

الکساندر طنابی را دور گردنش انداخته بود و توسط آن جعبه ای کم ارتفاع و میز مانند را ، پر از زنجیر های مروارید ، جلوی سینه اش نگه داشته بود...

و پیش خود فکر می کرد:"سیلی خوردن، آن هم از روزگار؛ برای کسی که حتی حاضر نبود به زادگاهش فکر کند... ."

افسوس

گوشه ی پرده را کنار زد و با احتیاط نگاهی به عطر او انداخت که هنوز در فضای اطراف جا خوش کرده بود و از ذهن آشفته اش چیزی گذشت:

"کاش نمی رفت،

کاش اگه رفت برای آخرین بار نگاهش می کردم،

باهاش خداحافظی می کردم،

کاش به خاطر تمام لحظات زیبایی که در زندگیم خلق کرد، غرورمو میذاشتم کنار،

کاش می شد ... ."

دست های ظریف

دستانش را تا آنجا که می توانست به او نزدیک کرد؛ با احتیاط نفس می کشید، زن جوان هیچ تکان نمی خورد، اما چشمانش را نمی دید، همین کمی او را نگران کرده بود. دل به دریا زد و ناگهان دستش را با جسارت لطیفی به سمتش هل داد ... .

همهمه ای عجیب همه جا را پر کرده بود، زن جوان که زبانش بند آمده بود فقط با دستان رنجورش کیف خالی را به مردم نشان می داد ... .

آرزوی پیر مرد (2)

 و پیرمرد با صدای گوشخراش و نحیفش فریاد می کشید: "... این بدن رنجور و پُر درد مرا در خاک فرو کنید تا آسمان ها از ناله های شبانه ی من در امان بمانند ..."