قصر رویا

و آن گاه که مرتضی به خود اجازه نمی داد محبتی را که نیاز داشت، به رویا ابراز کند و بگوید که "خیلی دوسِت دارم، ولی نمی تونم زندگی راحتی رو برات دُرست کنم"؛ و چون خیلی او را دوست داشت ترجیح می داد که هیچ چیز را به رویا بازگو نکند، حتی لبخندی سرشار از احساسات پاکش را... . در همین شهر پدری در حالی که در بالکن خانه که نه، قصر خود، نشسته بود به دخترش می گفت:"ما خانواده ی کوچیکی هستیم، نباید توو خودمون ازدواج کنیم، نظر من این که پسر وزیر ... واست مناسبه ... "

و هنوز هم مرتضی خنده ای خشک شده روی لب های بی فروغش دارد و گرچه مدت کوتاهیست، اما به محیط آسایشگاه عادت کرده، آن جا خیلی هم بد نیست، دست کم در یکی از نقاط خوش آب و هوای شهر است، مرتضی پُک عمیقی به سیگارش می زند و از اتاقش بالکن آن خانه که نه؛ آن قصر پیداست.

دروغ

- شناختی؟!...

- چی میگی؟!

- خفه شو، یه رُبه دارم می پامت، زُل زدی که چی؟

- زر نزن، من خودم نامزد دارم؛...

- تو .... خوردی..............

.

.

.

- حالا که ما رو زدی و گذشت، اما بدون که دلش با تو نیست.

- واسه چی این حرفو می زنی؟

- خداییش خودش اول چشمک زد و خندید...


پسر جوان مشت سنگینی را به صورت جوانک پرتاب کرد و عصای سفید نامزدش را به دستش داد و هردو از قطار مترو پیاده شدند.