رهایی ...
زیر چشمی داشتم نگاهش میکردم، یه گوشه کِز کرده بود ... دلم براش سوخت ... این آخرا خیلی حساس شده بود ... خوب قبول دارم، منم یکم زیادی بهش فشار میاوردم، اونم به اندازه ی خودش توانایی داشت ... نباید زیادی ازش توقع می داشتم ... هر چی بود، الان انگار با من قهر کرده بود و حتی نگاه هم نمیکرد، گویی چشمانش فروغ همیشگی را نداشتند، یه جوری بود اصلا ... نمیخوام یه تنه به قاضی برم ... همش اون مقصر نبود، اگه یه ذره انصاف به خرج بدم، همچین بی تقصیرم نبودم ... واقعا حال خودمم خراب بود، یکم دیگه بگذره مطمئنم کارم به سرزنش خودم هم میرسه ... دیگه تحمل این شرایط رو هم نداشتم، مثلا یه کاری کردم که حالم بهتر بشه، اوضاعم رو به راه تر بشه، اما اینجوری هی دارم عذاب میکشم، غصه میخورم، دارم از درون داغون میشم ... واسه همین دیگه دلو زدم به دریا و واسه همیشه از دستش خلاص شدم.

پ.ن: این فایرفاکس اعصابمو خرد کرده بود همین پنجشو میگم؛ هیچی دیگه، منم رفتم سراغ کروم.
من محمد جواد صادقی ...