رهایی ...

زیر چشمی داشتم نگاهش میکردم، یه گوشه کِز کرده بود ... دلم براش سوخت ... این آخرا خیلی حساس شده بود ... خوب قبول دارم، منم یکم زیادی بهش فشار میاوردم، اونم به اندازه ی خودش توانایی داشت ... نباید زیادی ازش توقع می داشتم ... هر چی بود، الان انگار با من قهر کرده بود و حتی نگاه هم نمیکرد، گویی چشمانش فروغ همیشگی را نداشتند، یه جوری بود اصلا ... نمیخوام یه تنه به قاضی برم ... همش اون مقصر نبود، اگه یه ذره انصاف به خرج بدم، همچین بی تقصیرم نبودم ... واقعا حال خودمم خراب بود، یکم دیگه بگذره مطمئنم کارم به سرزنش خودم هم میرسه ... دیگه تحمل این شرایط رو هم نداشتم، مثلا یه کاری کردم که حالم بهتر بشه، اوضاعم رو به راه تر بشه، اما اینجوری هی دارم عذاب میکشم، غصه میخورم، دارم از درون داغون میشم ... واسه همین دیگه دلو زدم به دریا و واسه همیشه از دستش خلاص شدم.

پ.ن: این فایرفاکس اعصابمو خرد کرده بود همین پنجشو میگم؛ هیچی دیگه، منم رفتم سراغ کروم.

اختلاف ساعت

هیچی؛ اون روز خیلی کلافه بودم، فکر کنم همین روزا بود، 6 سال پیش دقیقا، هوا خیلی گرم بود اما نه مثل الان ... خسته و کوفته برگشتم خونه، همه ریختن سرم که امتحان چه جوری بود و امسال چه درسی رو سخت طرح کرده بودن و ... من اصلا حواسم به اون سوالا نبود؛ تو ذهنم به نوشته هایی که دیده بودم  فکر میکردم، ... "یک کارگر ساده نیازمندیم" ... با اون کنکوری که من داده بودم بهترین کار همین بود، تلفنم زنگ خورد ... پسر خالم بود، گفت که باباش تو سفری که رفته بوده یوگسلاوی یکی از دوستاش که اونجا شرکت داشته بهش گفته از بچه های ایران که علاقه و استعداد امنیت شبکه و هک کردن دارن، چنتا رو به ما معرفی کن و ... وقتی شنیدم یه چند لحظه ساکت بودم اصلا تکون هم نمیخوردم، همینطور مونده بودم، خدایا به این زودی جوابمو دادی؟ من هنوز حتی ازت نخواسته بودم که!!! خدایا شکرت؛ فکرشم نمیکردم .... خلاصه، رفتم قضیه رو به خانواده گفتم، آنچنان با اشتیاق گفتم که فهمیدن نباید هیچ امیدی به نتایج داشته باشن. یه روز خونه مادربزرگم بودیم تو گیر و دارِ اومدنِ نتایج و تصمیم گیری برای رفتن به یوگسلاوی بودم که نمیدونم کدوم آدم شیر پاک خورده ای رفته بود قضیه رو به مامان بزرگم گفته بود، اونم بلند شد اومد و در حالی که تسبیح دستش بود؛ گفت ننه میخوای بری مملکت غریب چیکار فدات شم؟ من تا اومدم توضیح بدم ادامه داد که؛ آره ننه بیا من خودم واست یه استخاره می کنم تکلیفت یه سره میشه، بعد با خیال راحت زندگیتو می کنی ... نمیدونم چه جوری بود که اگه دونه های تسبیح در آخرِ کار تک بیافتن یا جفت خوبه یا بده یا چی ... اما یه چیزی اومد که الان دارم هنوز تو مملکت غیر غریب درس میخونم و نمیدونم اختلاف ساعت یوگسلاوی با اینجا چقدره.