هیچی؛ اون روز خیلی کلافه بودم، فکر کنم همین روزا بود، 6 سال پیش دقیقا، هوا خیلی گرم بود اما نه مثل الان ... خسته و کوفته برگشتم خونه، همه ریختن سرم که امتحان چه جوری بود و امسال چه درسی رو سخت طرح کرده بودن و ... من اصلا حواسم به اون سوالا نبود؛ تو ذهنم به نوشته هایی که دیده بودم  فکر میکردم، ... "یک کارگر ساده نیازمندیم" ... با اون کنکوری که من داده بودم بهترین کار همین بود، تلفنم زنگ خورد ... پسر خالم بود، گفت که باباش تو سفری که رفته بوده یوگسلاوی یکی از دوستاش که اونجا شرکت داشته بهش گفته از بچه های ایران که علاقه و استعداد امنیت شبکه و هک کردن دارن، چنتا رو به ما معرفی کن و ... وقتی شنیدم یه چند لحظه ساکت بودم اصلا تکون هم نمیخوردم، همینطور مونده بودم، خدایا به این زودی جوابمو دادی؟ من هنوز حتی ازت نخواسته بودم که!!! خدایا شکرت؛ فکرشم نمیکردم .... خلاصه، رفتم قضیه رو به خانواده گفتم، آنچنان با اشتیاق گفتم که فهمیدن نباید هیچ امیدی به نتایج داشته باشن. یه روز خونه مادربزرگم بودیم تو گیر و دارِ اومدنِ نتایج و تصمیم گیری برای رفتن به یوگسلاوی بودم که نمیدونم کدوم آدم شیر پاک خورده ای رفته بود قضیه رو به مامان بزرگم گفته بود، اونم بلند شد اومد و در حالی که تسبیح دستش بود؛ گفت ننه میخوای بری مملکت غریب چیکار فدات شم؟ من تا اومدم توضیح بدم ادامه داد که؛ آره ننه بیا من خودم واست یه استخاره می کنم تکلیفت یه سره میشه، بعد با خیال راحت زندگیتو می کنی ... نمیدونم چه جوری بود که اگه دونه های تسبیح در آخرِ کار تک بیافتن یا جفت خوبه یا بده یا چی ... اما یه چیزی اومد که الان دارم هنوز تو مملکت غیر غریب درس میخونم و نمیدونم اختلاف ساعت یوگسلاوی با اینجا چقدره.