لذت

 ...؛ چقدر زیباست که آدم کاری رو که ازش لذت می بره انجام بده، هرچقدر هم کوتاه و گذرا ... تازه بدونه که اون لذت کوچیک اونو به لذت غاییش نزدیکتر می کنه! حتی اگه مرگ باشه.

پیرمرد این را گفت و با دوستانش وارد کله پزی شد.

چراغ قرمز

1- مردی که روی صندلی جلو نشسته بود، همراه با سرفه ی شدیدش دستمالی را از جیب بیرون کشید و وقتی آن را وارسید گلگون شده بود، راننده توجهی نمی کرد، زنش که عقب نشسته بود از روی نگرانی نیمخیز شده و اشک در چشمانش حلقه زده اما نای گریه کردن نداشت ...

2- زن جوان در آینه ی ماشین آرایش خود را ورانداز می کرد و توجهی به بچه اش که روی صندلی جلو نشسته بود و امانش را بریده بود، نمی کرد؛ صدای عرعرش آنقدر بلند بود که متوجه بوق زدن های پُرپُشتِ ماشین های پشتی نمی شد ...

3- مرد با همسرش صحبت می کرد و با نفرت و شدت دستان خود را تکان می داد و زن سرش را پایین نگاه داشته بود و سرش را در میان دستان خود گرفته بود و می فشرد، و رگ های آبی دست هایش نمایان شده بود؛ دختر بچه روی صندلی عقب به شیشه چسبیده بود و بدون هیچ تکانی ...

4- پسر جوان مشغول صحبت با مادر پیرش بود، پیرزن روی صندلی ولو شده بود و با لبخند گوش می داد و روی صندلی عقب یک ویلچر ِ تا شده تپانده شده بود ...

5- شوفر بیرون را تماشا می کرد و بدون اعتنایی به مسافران دود سیگارش را پف می کرد بیرون، جوانک کنار دستش با دستمالی جلوی دهان و نگاهی معترض و سرد، در عقب ماشین دو مرد و یک زن کنار هم فشرده شده و به زحمت کنار هم جای گرفته بودند و زن همانند همان دختر بچه به گوشه ای چسبیده بود و زیر لب غرغر می کرد ...

6- اتوبوسی که بیشتر شباهت به ماشین حمل گوشت داشت؛ مسافران روی هم ریخته با چهره هایی درهم و آشفته و نگران از دیر رسیدن و هرکس مشغول کاری و بی اعتنا به دیگری؛

مردی مسن روزنامه را مچاله در دست گرفته و به زحمت سطور را نگاه می انداخت؛
و جوانک پشت سر او به زحمت روی روزنامه خیز برداشته و با چشمانی بوف مانند سرش را روی سطور می جنباند؛
پیرمردی کلاه بر سر گذاشته، یقه پالتو را بالا کشیده و سرش را درون آن جای داده و چرت می زد؛
دخترک پدر را سفت چسبیده و با لباس هایی آویزان، به اطرافیان بی توجه، و در فکر فرو رفته و خیره به هیچ کجا؛
در انتها چند زن گرم صحبت و با چهره هایی آرام و بدون اعتنا به سایرین؛
پیرزنی کنار دختر جوانی نشسته و دست را بر روی عصایش گذاشته و رو به دختر و دختر ساکن و بی اعتنا؛
و زنی بچه اش را تکان می دهد و با نگاهی ملتمسانه به فرزند ولی کودک هنوز هم گریه را ادامه می دهد؛
زنی مسن تنها در ردیف آخر چادرش را به دندان گرفته و تسبیح در دست بی تفاوت به گریه بچه، کیفش را کند و کاو می کند؛

7- و موتور ِ من روی زمین درست وسط چهارراه پهن شده بود و خون از سرم می رفت، و همه بی تفاوت،
 تا بالاخره برای باز شدن گره ی ترافیک هم که بود آمدند بالای سرم و آنقدر جمعیت زیاد شد که دیگر خود را نمی دیدم؛ می خواستم مردم را کنار بزنم تا خودم را ببینم اما نتوانستم و کم کم با نیرویی عظیم به سمت بالا کشیده می شدم ... و گویی من تنها کسی بودم که به انسان های پشت چراغ قرمز اهمیت می دادم.
 
شاید بدین خاطر که در تمام آن مدت دیگر احساس بی نیازی شدیدی به این دنیا می کردم.