گونه ها و دستانش سرخ شده بود , با حالت ترس و کمی هم تعجب که انگار انتظار چنین رخدادی را نمی کشیده، از آنجا بیرون دوید , زبانش کمی بند آمده بود , گویا آنجا تنها نبوده و تا آنجا که من به خاطرم مانده , با یکی از دوستانش همراه بوده , بهتر بگویم , مثل اینکه دوستش او را با خود همراه کرده بوده ; اما هرچه بود او الان تنها بود . در وجودم بر یک نیروی عظیم مبهم غلبه کردم , جلو رفتم و از میان آن همه جمعییت این اجازه را به خود دادم که من از او جریان را بپرسم , الان حتي مضمون صحبتهایش را هم به یاد ندارم . بعد از آن با او همراه شدم , در راه , راهی که از کودکی بارها دیده بودمش و بارها از آنجا گذشته بودم , اما این بار با او بودم و احساسی داشتم ملکوتی , وصف ناشدنی , بسیار رقیق , آرامش بخش , سبک بودم , ( او را نمیدانم ) , لحظه اي در همانجا که به خوبی به یاد دارمش, ايستادیم , اگر اشتباه نکنم , درخواست من بود که بایستیم , او را مقابل خود قرار دادم , لحظه اي بود فوق العاده دلنشین , آرام , پر از تنهايی برای من و او , دستانش را که هنوز سرخ بودند و کمی هم خشن شده بودند را در دستانم گرفتم , صحبتها يي بین ما جاری شد , ( بعد از آن چیز روشنی در خاطرم نیست , نمیدانم شاید از آنجا به بعد رخدادها از جنس قبل نبودند) به آرزوی همیشگی ام رسیدم آیا ؟ دستانش را بوسیدم یا نه ؟ هرگز مطمئن نیستم , ( شاید تمام لذت و اشتیاق دوباره ام به همین عدم اطمینان باشد ) , باز هم از اینجا به بعد , فضا و جنس اتفاقات تغيیر کرد , گویا جنس لحظات پست تر شد .
* * *
زمان جدیدتر شد , ( شاید درست تر آن مکان باشد ) از کنارش گذشتم , با نوای دلنشین آسمانی اش , مرا صدا زد , شعف زیادی در دلم نشست , باز هم صحبت هايی جاری شد , اما این بار کاملا به خاطر دارم , دقیقا همان حرفهايی بود که قبلا بارها پیش خود , پیشگويی و تمرین کرده بودم , بعد، از آن حالت ِايستاده خارج شدیم و درست روبروی هم نشستیم و باز هم آن لبخند دلنواز شیرینش ( که هیچگاه از خاطر نخواهم برد ) را بر من عرضه کرد , با تمام وجود و اشتیاق شروع به صحبت کردیم , که به یکباره هردویمان متوجه حضور و توجه تعدادی غریبه شدیم , آنجا را ترک کردیم و همراه هم رفتیم , اما نمیدانم او به دنبال من میامد یا من در پیِ او کشیده میشدم .