مرداب زندگی

بوی سپیده دم در اتاق پیچیده بود. گونه های اتاق خیس شده بود و در افق تنها تو را می دیدم. من حرمت خلقت را نگاه داشتم و گر نه هرگز سپیده دم زمان رفتن نبود. دور شدن، سکون را می آفریند و مهتاب که فرا می رسد، فراموشی را. اگر زمین نمی چرخید، هر گز به سپیده دم معتقد نبودم. روشنی را به خود هدیه کردم تا در کُنج نفس های بریده ام کمی رغبت ته نشین شود. پس چنان چه ادامه می دهم زندگی را، می پذیرم  لطافت ابرهای روشن ضمیر را، می پذیرم دست های زبر پنجره را، می پذیرم چشمان خواب آلود دیوار را و می پذیرم حُرمِ نفس های صندلی را. دستانم را می سپارم به گرمی اشک های شیروانی، و یقین دارم که التماس دودکش نه برای خود، که از سَرِ سخاوت و از خودگذشتگی است. پس طی می کنم روز و شب را و نگاه می کنم به افق، زیر پاهایم پُرزهای زندگی را لمس می کنم و کمی مکث می کنم، چشم به تَرَکِ شیشه ی آرزوها می دوزم و رفتار ماهیِ تُنگ را تقلید می کنم. گویی سال هاست خیره مانده ام به رویای گنجشکِ رویِ شاخه و بی قرار تر از او حتی.

واقعیتِ یک رویا

گونه ها و دستانش سرخ شده بود , با حالت ترس و کمی هم تعجب که انگار انتظار چنین رخدادی را نمی کشیده، از آنجا بیرون دوید , زبانش کمی بند آمده بود , گویا آنجا تنها نبوده و تا آنجا که من به خاطرم مانده , با یکی از دوستانش همراه بوده , بهتر بگویم , مثل اینکه دوستش او را با خود همراه کرده بوده ; اما هرچه بود او الان تنها بود . در وجودم بر یک نیروی عظیم مبهم غلبه کردم , جلو رفتم و از میان آن همه جمعییت این اجازه را به خود دادم که من از او جریان را بپرسم , الان حتي مضمون صحبتهایش را هم به یاد ندارم . بعد از آن با او همراه شدم , در راه , راهی که از کودکی بارها دیده بودمش و بارها از آنجا گذشته بودم , اما این بار با او بودم و احساسی داشتم ملکوتی , وصف ناشدنی , بسیار رقیق , آرامش بخش , سبک بودم ,  ( او را نمیدانم )  , لحظه اي در همانجا که به خوبی به یاد دارمش, ايستادیم , اگر اشتباه نکنم , درخواست من بود که بایستیم , او را مقابل خود قرار دادم , لحظه اي بود فوق العاده دلنشین , آرام , پر از تنهايی برای من و او , دستانش را که هنوز سرخ بودند و کمی هم خشن شده بودند را در دستانم گرفتم , صحبتها يي بین ما جاری شد ,  ( بعد از آن چیز روشنی در خاطرم نیست , نمیدانم شاید از آنجا به بعد رخدادها از جنس قبل نبودند) به آرزوی همیشگی ام رسیدم آیا ؟ دستانش را بوسیدم یا نه ؟ هرگز مطمئن نیستم ,  ( شاید تمام لذت و اشتیاق دوباره ام به همین عدم اطمینان باشد )  , باز هم از اینجا به بعد , فضا و جنس اتفاقات تغيیر کرد , گویا جنس لحظات پست تر شد .

                        *  *  *

زمان جدیدتر شد ,  ( شاید درست تر آن مکان باشد ) از کنارش گذشتم , با نوای دلنشین آسمانی اش , مرا صدا زد , شعف زیادی در دلم نشست , باز هم صحبت هايی جاری شد , اما این بار کاملا به خاطر دارم , دقیقا همان حرفهايی بود که قبلا بارها پیش خود , پیشگويی و تمرین کرده بودم , بعد، از آن حالت ِايستاده خارج شدیم و درست روبروی هم نشستیم و باز هم آن لبخند دلنواز شیرینش  ( که هیچگاه از خاطر نخواهم برد ) را بر من عرضه کرد , با تمام وجود و اشتیاق شروع به صحبت کردیم , که به یکباره هردویمان متوجه حضور و توجه تعدادی غریبه شدیم , آنجا را ترک کردیم و همراه هم رفتیم , اما نمیدانم او به دنبال من میامد یا من در پیِ او کشیده میشدم .

دیشب خواب خدا رو دیدم ...

درست یادم نیست که چه چیزایی گفتم و چه چیزایی شنیدم، اما آخرین جملاتی که رد و بدل شد به خاطرم مونده:


- راستی، چرا همین جوری راحت ولم می کنی به حال خودم؟! یه لحظه پیش خودت فکر نمیکنی من اونجا تنهایی بدونِ تو چی کار باید بکنم؟ میشه حالا بمونم؟ میشه نَرَم؟ تو رو خـ .... 


-قسم؟!! ... حالا تو برو، اصلا کی گفته تو تنها هستی اونجا؟!


و در همان حال که مرا هول میداد به سمت این دنیا به سرم اشاره کرد و گفت: یادت نره ازَش کمک بخوای!!!