مناجات پنهانی
همون لحظه ای که به دنیا اومدم، از تو دور شده بودم. واسه همین شروع کردم به گریه، نباید منو از خودت جدا میکردی. جدا کردی که چی بشه؟ که رشد کنم؟ که وسیع بشم؟ که مرد بشم؟ ما که از اولش گفتیم تا آخرش هستیم، پس به کجای حرف ما شک کردی؟
اومدیم تو این دنیا، کم کم و کم کم وابسته شدیم، خندیدیم، لذت بردیم، خوشمون اومد، خواستیم، خواسته شدیم، عاشق شدیم، زجر کشیدیم، باز هم خندیدیم؛ وابسته تر شدیم، یه کم به عقب نگاه کردیم، آه کشیدیم، گریه کردیم، سوختیم، وابسته تر شدیم، یکی مثل خودمون رو شروع کردیم به وابسته کردنش، اونم گریه کرد اما ما به جاش خندیدیم، اون تازه وارد بود، اما ما دیگه خیلی وابسته شده بودیم، انگار تقاصِ وابسته کردن یه موجود جدیدِ دیگه، اینه که خودت بیشتر وابسته بشی؛ پیر شدیم، ترسیدیم، از وابستگی هامون ترسیدیم، وابسته بودیم اما نمیخواستیم باشیم، یه جورایی گنگ شده بودیم، باز هم وابسته تر شدیم، احساس میکردیم که داریم نزدیک میشیم به تو اما این دفعه برخلاف بار اول که دور شدن از تو برامون دشوار بود این بار از نزدیک شدن به تو میترسیدیم، ترسیدیم، دیگه سعی میکردیم وابسته تر نشیم، چون فهمیده بودیم که وابستگی ترسمون رو بیشتر میکنه، و ...؛ تمام شد. اما در همان لحظه ای که ما را فراخواندی آنچنان رعشه ای بر انداممان افتاد که نمیدانیم چرا؟ چرا رسیدن به جایی که از ابتدا، مقصد بوده، حال اینچنین آزار میدهد ما را؟
خوب؛ از همان ابتدا بنا بود که جدا شویم؟ چون تو خواستی. قبول! اما چرا وابسته شدیم؟ نگو فقط من بودم که باورم نمیشه، نگو من اینجوری خواستم که نخواستم! خواستی مثلاً ما رو سرگرم کنی؟ تا به چه کاریت برسی؟ اگر هم که قرار نبود ما وابسته بشیم، خوب قربونت برم، چرا اینجا؟ جای دیگه نبود؟ باید وابسته میشدیم؟ نگو میخواستی وابسته نشدن رو بهمون یاد بدی که باورم نمیشه! ما که وابسته نبودیم، ما که اصلاً نبودیم، تو خواستی، تو خواستی که ما باشیم، پس ما هم خواستیم، قبول! اما مگه قراره بعد این دنیا هم یه شرایطی رو جلومون بذاری که باید بلد باشیم که بهشون وابسته نشیم، خوب، اگه اینجوریه چرا از همون بدوِ کار نیومدی بگی که:
"آقا قراره شما برین یه جایی یه چیزایی یاد بگیرین، حواستون باشه اونجا وابسته نشین، که اگر بشین دیگه همه چیز پای خودتون"
میخوای بگی گفتم؟ به هزار زبون با هزار واسطه! قبول! اما یه چیزی! چرا نگفتی بعد از یادگرفتنِ وابسته نشدن، این مهارت به چه کاری میاد؟ خوب حتی اگه فقط همین دنیا رو میذاشتی تا هم توش لذت ببریم و هم غصه بخوریم و دنیایی در پَسِ آن وجود نداشت، ما راضی بودیم، شِکوه ای نبود! میخوای بگی با هزار زبون گفتم که به چه کارتون میاد؟ با هزار واسطه؟ قبول! اما یه چیزی این وسط میمونه! اونم اینه که اصلاً مگه قرار نبود یه چیزی بعد این دنیا باشه؟؟؟ خوب من که الآن این همه وقته این جا نشستم، نه خبری از تو، نه از واسطه هات، نه از وابستگی های دوست داشتنی، نه از هیچی! این جا کجاست پس؟ در ضمن من این نامه رو به کی بدم واست بیاره؟ اینجا که کسی نیست!!! نمیدونم اصلا چرا دارم این نامه رو مینویسم؟؟؟ میخوام چی کارش کنم بعد از نوشتن ، نمیدونم، اما یه چیزیو مطمئنم، تو همونی هستی که وقتی دلم از همه خسته میشه، وقتی از همه جا نا امید میشم، وقتی حوصله هیشکیو ندارم، وقتی حتی دلم از خودم و همه پُره، یه حالت مبهم و نزدیکی است که مرا زنده نگه می دارد، و آن این که؛ فقط یادِ تو هست که مرا نوازش میکند و آنگاه چشمانم پُر حرارت میشوند و نمناک، این حالت بسیار برایم آشناست، مطمئنی هنوز وقتش نشده بیام پیشت؟
امضا: یکی از همونایی که یه روزی وابسته بود.
مکان: اینجا هیچ کدوم از اون جاهایی که شنیده بودم و خوونده بودم، نیست، نگو برزخه که باورم نمیشه! راستی یادت باشه تو نامه بعدی، بنویسی من الان کجام؟ در ضمن من هنوز منتظرم ...
اومدیم تو این دنیا، کم کم و کم کم وابسته شدیم، خندیدیم، لذت بردیم، خوشمون اومد، خواستیم، خواسته شدیم، عاشق شدیم، زجر کشیدیم، باز هم خندیدیم؛ وابسته تر شدیم، یه کم به عقب نگاه کردیم، آه کشیدیم، گریه کردیم، سوختیم، وابسته تر شدیم، یکی مثل خودمون رو شروع کردیم به وابسته کردنش، اونم گریه کرد اما ما به جاش خندیدیم، اون تازه وارد بود، اما ما دیگه خیلی وابسته شده بودیم، انگار تقاصِ وابسته کردن یه موجود جدیدِ دیگه، اینه که خودت بیشتر وابسته بشی؛ پیر شدیم، ترسیدیم، از وابستگی هامون ترسیدیم، وابسته بودیم اما نمیخواستیم باشیم، یه جورایی گنگ شده بودیم، باز هم وابسته تر شدیم، احساس میکردیم که داریم نزدیک میشیم به تو اما این دفعه برخلاف بار اول که دور شدن از تو برامون دشوار بود این بار از نزدیک شدن به تو میترسیدیم، ترسیدیم، دیگه سعی میکردیم وابسته تر نشیم، چون فهمیده بودیم که وابستگی ترسمون رو بیشتر میکنه، و ...؛ تمام شد. اما در همان لحظه ای که ما را فراخواندی آنچنان رعشه ای بر انداممان افتاد که نمیدانیم چرا؟ چرا رسیدن به جایی که از ابتدا، مقصد بوده، حال اینچنین آزار میدهد ما را؟
خوب؛ از همان ابتدا بنا بود که جدا شویم؟ چون تو خواستی. قبول! اما چرا وابسته شدیم؟ نگو فقط من بودم که باورم نمیشه، نگو من اینجوری خواستم که نخواستم! خواستی مثلاً ما رو سرگرم کنی؟ تا به چه کاریت برسی؟ اگر هم که قرار نبود ما وابسته بشیم، خوب قربونت برم، چرا اینجا؟ جای دیگه نبود؟ باید وابسته میشدیم؟ نگو میخواستی وابسته نشدن رو بهمون یاد بدی که باورم نمیشه! ما که وابسته نبودیم، ما که اصلاً نبودیم، تو خواستی، تو خواستی که ما باشیم، پس ما هم خواستیم، قبول! اما مگه قراره بعد این دنیا هم یه شرایطی رو جلومون بذاری که باید بلد باشیم که بهشون وابسته نشیم، خوب، اگه اینجوریه چرا از همون بدوِ کار نیومدی بگی که:
"آقا قراره شما برین یه جایی یه چیزایی یاد بگیرین، حواستون باشه اونجا وابسته نشین، که اگر بشین دیگه همه چیز پای خودتون"
میخوای بگی گفتم؟ به هزار زبون با هزار واسطه! قبول! اما یه چیزی! چرا نگفتی بعد از یادگرفتنِ وابسته نشدن، این مهارت به چه کاری میاد؟ خوب حتی اگه فقط همین دنیا رو میذاشتی تا هم توش لذت ببریم و هم غصه بخوریم و دنیایی در پَسِ آن وجود نداشت، ما راضی بودیم، شِکوه ای نبود! میخوای بگی با هزار زبون گفتم که به چه کارتون میاد؟ با هزار واسطه؟ قبول! اما یه چیزی این وسط میمونه! اونم اینه که اصلاً مگه قرار نبود یه چیزی بعد این دنیا باشه؟؟؟ خوب من که الآن این همه وقته این جا نشستم، نه خبری از تو، نه از واسطه هات، نه از وابستگی های دوست داشتنی، نه از هیچی! این جا کجاست پس؟ در ضمن من این نامه رو به کی بدم واست بیاره؟ اینجا که کسی نیست!!! نمیدونم اصلا چرا دارم این نامه رو مینویسم؟؟؟ میخوام چی کارش کنم بعد از نوشتن ، نمیدونم، اما یه چیزیو مطمئنم، تو همونی هستی که وقتی دلم از همه خسته میشه، وقتی از همه جا نا امید میشم، وقتی حوصله هیشکیو ندارم، وقتی حتی دلم از خودم و همه پُره، یه حالت مبهم و نزدیکی است که مرا زنده نگه می دارد، و آن این که؛ فقط یادِ تو هست که مرا نوازش میکند و آنگاه چشمانم پُر حرارت میشوند و نمناک، این حالت بسیار برایم آشناست، مطمئنی هنوز وقتش نشده بیام پیشت؟
امضا: یکی از همونایی که یه روزی وابسته بود.
مکان: اینجا هیچ کدوم از اون جاهایی که شنیده بودم و خوونده بودم، نیست، نگو برزخه که باورم نمیشه! راستی یادت باشه تو نامه بعدی، بنویسی من الان کجام؟ در ضمن من هنوز منتظرم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 0:33 توسط Mohammad J. Sadeghi
|
من محمد جواد صادقی ...