دست های ظریف
دستانش را تا آنجا
که می توانست به او نزدیک کرد؛ با احتیاط نفس می کشید، زن جوان هیچ تکان نمی خورد،
اما چشمانش را نمی دید، همین کمی او را نگران کرده بود. دل به دریا زد و ناگهان
دستش را با جسارت لطیفی به سمتش هل داد ... .
همهمه ای عجیب همه جا را پر کرده بود، زن جوان که زبانش بند آمده بود فقط با دستان رنجورش کیف خالی را به مردم نشان می داد ... .
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 0:32 توسط Mohammad J. Sadeghi
|
من محمد جواد صادقی ...