آرزوی پیر مرد
پیرمرد دست روی قاب عكس قدیمی کشید و آن را در آغوش گرفت , درونش آتشی زبانه میزد و نفس هایش سریع و کوتاه بودند , همانطور که قاب عكس روی سینه اش بود چشمانش را روی هم فشرد ; تا به حال خودش را از اینجا ندیده بود , از بالا و کاملا مسلط نگاه کرد , خودش را دید که روی تختخوابش با حالتی رضایتمند , دراز کشیده بود , آرامش شیرینی را حس میکرد , نگاهی به در و دیوار اتاقش انداخت , همانطور مثل گذشته بودن , رنگ و رو رفته و کسل کننده , اما خودش گویا تغيیر کرده بود , زیر چشمانش برق میزد , کمی جایش را تغيیر داد , نور خورشید که از پنجره ی عبوس اتاقش داخل شده بود روی گونه اش نمایان شد , نزدیکتر شد , اشك های بی رمقش سُر خوردند و به داخل گوشش سرازیر شدن , دستش از روی قاب عكس کنار افتاد ; احساس میکرد به سمت بالا کشیده میشود و کاملا سبک بود و دیگر به هیچ چیز فکر نمیکرد , دلتنگی دیگر برایش معنا نداشت , احساس بی نیازی شدیدی به تمام چیزها داشت , اما لحظه اي آرزوی دیرینه اش راحتش نمیگذاشت , بالأخره با سختی زیاد , دید ; حسی به او القا شد، گویي یک عمر زندگی اش پوچ بوده , قاب عكس خالی بود.... , همان قابی که تنها همدمش دراین سالها بوده و تنها چیزی که به آن اطمینان داشته حقیقت است ; همان قابی که پس از تاریک شدن دنیا پیش چشمانش و رفتن معشوقه اش , پیرمرد را به گذشته اش میدوخت .
من محمد جواد صادقی ...