گفت: بیا گذشته رو فراموش کنیم.
گفتم: به همین راحتی ... یعنی چی؟
گفت: خوب ببین، اون موقع من شرایطم فرق میکرد، مثل الآن نبود که، اون موقع من خیلی چیزا رو درک نکرده بودم ...
گفتم: باشه، اما اگه میخوای توضیح بدی بذار قبلش یه چیزیو بهت بگم.
گفت: می شنوم.
گفتم: من 4 سال، نمیدونی چی بهم گذشته، پیر شدم، هر کی منو دید گفت تو چرا انقدر هر روز شکسته تر می شی؟ مثلا همون آقا که لباس خلبانی پوشیده و اونور نشسته، میدونم نمیشناسیش، اما هر روز ازم می پرسه. الان درست 4 سالِ که موهام رو رنگ میکنم، باورت میشه؟ اون همه سرمایه و باغ و زمین رو یادته که هیچکدومشون واست مهم نبود؟؟!! {1}، همشون از دستم رفت؛ یعنی راستشو بخوای دوست داشتم هر جوری شده از دست بدمشون، تا یه بازنده ی درست و حسابی به حساب بیام، تو که منو میشناسی!
یادته همه چیزم آماده بود تا با خونواده برم، اما نرفتم، جلوشون وایسادم، گفتم نه. گفتم اگه قراره من خوشبخت بشم همینجا میشم، با اون.
اونا رفتن الان مادرم هر هفته شبای جمعه زنگ میزنه پیغام میذاره؛ همش گریه میکنه، میگه چرا؟؟!!، چرا نیومدی پیش ما؟ آخه الآن وقتش بود؟ میدونم که پشیمونی، خدا هممونو ببخشه! آدم که با خوونوادش این کارو نمیکنه! چرا انقدر خودتو اذیت کردی؟ اون قضیه تموم شد رفت، چرا ...
نمیدونی وقتی صداشو میشنوم چه حالی میشم، منی که حاضر نبودم کوچکترین مشکلی واسه یکی از اعضای خوونوادم پیش بیاد، حالا 4 سالِ دارم گریه های مادرمو گوش می کنم و هیچ کاری هم نمی تونم بکنم. من اینجوری نبودم. شدم مثل یه کورگن که نمیدونه چی کار داره میکنه، فقط میدونه باید بکنه تا برسه به روشنایی. ببین! من هیچ نوری رو ندیدم، همش تو بودی، اما تو خیلی راحت، خیلی خونسرد، با بی تفاوتی هات منو از درون ویروون کردی. حالا اومدی میگی فراموش کن؟؟!! همین؟؟!! {2}، می دونی چیه، یه درخواستی می کنم ازت، قول بده که قبول کنی.
گفت: باشه.
گفتم: تو مگه تو قطعه 4 دفن نیستی؟؟!! ... خوب! اینجا که قطعه 44 ! اینجا چی کار داری؟ دست از سر من ورنمیداری هنوزم؟؟!! {3}، برو ول کن دیگه {4}.
همونطور که داشت میرفت، یواشکی کاغذهامو در آوردم و یه چیز دیگه به یادداشت های روزانه ام اضافه کردم:

"با احتساب امروز، دیگه بی حساب شدیم! 4 سال اون منو زجر داد، حالا منم 4 {دفعه} جلو همه تحقیرش کردم. بگذریم از این که من خودم خودمو آوردم اینجا، اما اونو پرواز شماره 444 آورد ... راستی یادم رفت ازش بپرسم که آدرس اینجا رو کی بهش داده؟؟!!"


امضاء: همونی که 4 سال پیش خودشو تو باغ رامسر با تمام اسناد و عکس ها و دلار ها و ویزا های منقضی شده آتیش زد.


مکان: کافه خون (پاتوق ِ من)، روبروی سالن اِروبیک ارواح، قطعه 44 بهشت زهرا.